داستان هاي كوتاه جذاب

۲۱ مرداد ۱۳۹۶
۰۸:۱۸:۳۸
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

بعضي مواقع نداشته هابه نفع ماست !

مردي با ديدن آگهي شركت مايكروسافت براي استخدام يك سرايدار به

آن شركت رفت , تا درآنجا مشغول كار بشود.

موقع رفتن در راه اجناسي را ديد وچون تصميم داشت كه به سركار برود

مقداري از آن اجناس را براي نياز خانه اش خريداري كرد.

در اتاق مدير شركت مايكروسافت همه چيز داشت به خوبي پيش ميرفت

تا اينكه مدير گفت : ايميلتان را بدهيد تا ضوابط كاريتان را برايتان ارسال كنم

مرد گفت: جناب مدير بنده ايميل ندارم !

مدير گفت : شما تصميم داريد در شركت مايكرو   .............. (ادامه دارد)

ادامهـ مطلبـ

برچسب: داستان كوتاه،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۲۰:۱۷
محمدعليـ
نظرات (1)
بازدید :

عشق آبي

ما در اينجا تعدادي روش مفيد را براي تقويت و بهبود روابط ميان همسران پيشنهاد مي كنيم . البته بايد دانست كه حتماً نبايد همه آنهارا با هم و در يك زمان بكار برد. شما مي توانيد با توجه به ويژگيهاي خود و همسرتان موارد مناسب را انتخاب كرده و در مواقع لزوم بكار بريد:
۱) تحسين كنيد: رفتارهاي مثبت همسرتان را تحسين كنيد و او را به انجام هر چه بيشتر آن رفتارها ترغيب نماييد. به او بگوييد كه چقدر به وجودش افتخار مي كنيد و دوست داريد همواره در كنارش باشيد.
۲) سخنش را قطع نكنيد: وقتي همسرتان در حال صحبت كردن با شماست، به هيچ وجه حرفش را قطع نكنيد. صبر كنيد تا كاملاً حرفش تمام شود و بعد نظر خود را بيان كنيد.
۳) او را اسير نكنيد: همسر خود را با انواع و اقسام خواسته ها و دستوراتتان برده و اسير خود نسازيد. وقتي كاري از او مي خواهيد خودتان هم در عوض كاري برايش انجام دهيد. دقت كنيد كه اين كار حتماً نبايد مسئله مهمي باشد. شما هم مي توانيد با انجام كارهاي كوچك و به ظاهر كم اهميت و حرفهايي محبت آميز او را شاد كنيد و خستگي را از تنش بيرون آوريد.
سعي كنيد در روز حداقل يك كار كه سبب رضايت او مي باشد انجام دهيد.
۴) علاقه او را در نظر بگيريد: خيلي از مواقع ما با حرفها و حركاتمان همسرمان را نسبت به خود عصباني و ناراحت مي كنيم. سعي كنيد تا حد امكان از كارها و رفتارهايي كه سبب دلزدگي و ناراحتي همسرتان مي شود بپرهيزيد. حتماً اگر به آن كارها علاقه داريد به خاطر همسر و زندگي مشتركتان آنها را كنار بگذاريد.
۵) مباحثه كنيد: براي ايجاد صميميت بيشتر سعي كنيد با هم كتابي انتخاب كنيد و آن را به نوبت بخوانيد. سپس در مورد آن با هم بحث و گفتگو نماييد. اگر اهل كتاب نيستيد، مي توانيد به جاي آن با هم فيلمي را تماشا كنيد و بعد درباره اش حرف بزنيد.
۶) از محاسن يكديگر بگوييد: در مورد روزهاي اول آشناييتان و ويژگيهايي كه سبب شد نسبت به هم علاقه مند شويد گفتگو نماييد. ولي دقت كنيد كه اگر ويژگيهاي خوب ظاهر خود را پس از گذشت سالها از دست داده ايد بهتر است در مورد آنها حرفي نزنيد. چرا كه هدف ما صحبت در مورد ويژگيهاي ظاهري و فيزيكي نمي باشد. به جاي آن سعي كنيد آزادانه و صادقانه در مورد ويژگيهاي مثبت روحي و شخصيتي يكديگر گفتگو نماييد.
۷) زماني را با هم بگذرانيد: زماني در روز يا در هفته را فقط به خودتان دو نفر اختصاص دهيد. مثلاً يك بعدازظهر با هم به پاركي برويد كه هيچ كس حتي فرزندانتان نتوانند مزاحمتان شوند و سعي كنيد از اين با هم بودن لذت ببريد.
۸) احترام بگذاريد: هيچ وقت احترام گذاردن نسبت به يكديگر را فراموش نكنيد. (احترام به افكار، عقايد و ديدگاههاي همسرتان باعث مي شود او نيز چنين احساساتي را نسبت به شما پيدا كند ).
۹) انتقاد نكنيد: البته راهنمايي و گوشزد كردن ايرادات طرف مقابل با انتقادات بي جا فرق مي كند. انتقاد مستقيم اغلب سبب رنجيدگي خاطر طرف مقابل مي شود، بهتر است نكات مورد نظرمان را در لفافه و به صورتي كاملاً غير مستقيم به همسرمان بگوييم . چرا كه شرط اول زندگي مشترك پذيرفتن بدون قيد و شرط يكديگر است.
۱۰) نسبت به هم اعتماد داشته باشيد: در غير اين صورت عشق و علاقه واقعي ميانتان شكل نخواهد گرفت.
پس از گذشت چند سال در زندگي هاي زناشويي افراد دچار نوعي روزمرگيمي شوند. در چنين حالاتي فرد مثل يك قطار مسيري را دائم طي مي كند و ديگر هيچ چيز اين مسير برايش تازگي و جذابيت ندارد. متأسفانه با بروز چنين احساساتي افراد اغلب حس مي كنند كه ديگر چيز تازه اي براي هم ندارند و به بن بست رسيده اند. ولي بايد دانست كه در اين مواقع فقط زندگي زناشويي به نوعي به خواب رفته است و تنها كاري كه بايد بكنيد اين است كه بيدارش كنيد. هر صبح پس از برخواستن از خواب كمي فكر كنيد و بيانديشيد كه چه كاري مي توانيد بكنيد تا همسرتان زندگي بهتري داشته باشد. سعي كنيد در روز حداقل يك كار كه سبب رضايت او مي باشد انجام دهيد. رفته رفته اين كار به نوعي عادت تبديل مي شود و به اين ترتيب همواره همسر شما جزء اولين مسائلي مي شود كه ذهنتان را به خود مشغول مي سازد.
در زندگي صبر را پيشه خود سازيد و كوچكترين بهانه اي را براي دعوا قرار ندهيد.
متأسفانه امروزه كانونهاي خانوادگي زيادي فقط و فقط به دليل همين مسئله عادي شدن روابط و رسيدن به نوعي روزمرگي از هم پاشيده مي شوند. زن و شوهر بايد قدر زندگي زناشويي خود را بدانند. بايد توجه كنيد كه زندگي قرار نيست هميشه بر وفق مراد شما باشد. روزهاي خوب و بد هميشه وجود دارند و اين حقيقت زندگي است. سعي كنيد همراه با هم روزهاي سخت زندگي را تحمل كنيد و همچون روزهاي شيرين، در سختيها نيز با هم باشيد. به خاطر داشته باشيد كه شما ازدواج كرده ايد كه يك تن شويد و همه چيزتان با هم مشترك شود. نه اينكه تبديل به رقبايي شويد كه همواره در حال حسادت و نيش و كنايه زدن به يكديگر مي باشند. همانطور كه از همسرتان توقع داريد بعضي از كارها را بكند يا نكند به او نيز اجازه دهيد همين توقع را از شما داشته باشد. ولي توقعات بي جا از همسرتان نداشته باشيد. زن و شوهر حتي مي توانند در ميان جمع بدون بيان كلمه اي با اشاره و طرز نگاه يكديگر را تشويق و حمايت كنند و به اين ترتيب به او بفهمانند كه عليرغم تمام مشكلات و اختلافات او را دوست مي دارند و دركش مي كنند. هميشه و تحت هر شرايطي براي كمك به همسرتان آماده باشيد. مگر قرار نيست شما بهترين دوست او باشيد؟ پس توجه به او و نيازهايش و درك شرايط او را در اولويت كارهاي خود قرار دهيد.


ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۲۰:۰۲
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

اسير عشق

چه كسي خواهد ديد * مردنم را بي تو * گاه مي انديشم * بي تو مردم * گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟ * آن زمان  كه خبر مرگ مرا * از كسي مي شنوي
روي تو راكاشكي مي ديدم * شانه بالا زدنت را بي قيد *
فسوس كاشكي مي ديدم * من به خود مي گويم * چه كسي باور كرد ___________

جنگل جان مرا __________________
آتش عشق تو خاكستر كرد !!!!!!!



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۲۰:۰۱
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

پسر عاشق

دختر با نا اميدي و عصبانيت به پسر كه روبرويش ايستاده بود نگاه مي كرد كاملا از او نا اميد شده بود از كسي كه انقدر دوستش داشت و فكر مي كرد كه او هم دوستش دارد ولي دقيقا موقعي كه دختر به او نياز داشت دختر را تنها گذاشت بعد از پيوند كليه در تمام مدتي كه در شفاخانه بستري بود همه به عيادتش امده بودن غير از پسر. چشم هايش هميشه به دري بود كه همه از آن وارد مي شدند غير از كسي كه او منتظرش بود حتي بعد از مرخص شدن ازشفاخانه به خودش گفته بود كه شايد پسر  دليل قانع كننده اي داشته باشد ولي در برابر تمام پرسشهايش يا سكوت بود يا جوابهاي بي معني كه خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت كه ديگر نمي خواهد او را ببيند به او گفت كه از زندگي اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش كه هر روز به عيادتش امده بود با دسته گلهاي زيبا بيشتر از پسر لايق دوست داشتن بود دختر در حالت عصباني به پهلوي پسر ضربه اي زد زانوهاي پسر لحظه اي سست شد و رنگش پريد چشمهايش مثل يخ بود ولي دختر متوجه نشد چون ديگر رفته بود و پسر را براي هميشه ترك كرده بود .
دختر با خود فكر مي كرد كه چه دنياي عجيبي است در اين دنيا آدمهاي پيدا مي شوند كه كليه اش را مجاني اهدا مي كند بدون اينكه حتي يك پول بگيرد . و حتي قبول نكرده بود كه دختر براي تشكر به پيشش در همين حال پسر از شدت ضعف روي زمين نشسته بود و خونهايي را كه از پهلويش مي امد پاك مي كرد و پسر همچنان سر قولي كه به خودش داده بود پا بر جا بود او نمي خواست دختر تمام عمر خود را مديون او بماند ولي اي كاش دختر از نگاه پسر مي فهميد كه او عاشق واقعي است


ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۵۹
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

شاهزاده و دختر فقير

سال ها پيش در يك سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت كه تصميم به ازدواج گرفت. او  ميخواست با يكي از دختران سرزمين خودش ازدواج كند. به همين دليل همه دختران جوان آن  سرزمين رو دعوت كرد تا سزاوارترين دختر را انتخاب كند.در بين اين دخترا دختري وجود داشت كه خيلي  فقير بود اما شاهزاده را خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود . وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهماني شاهزاده بره مادرش برايش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهماني بروي تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترك گفت مادر اجازه بده تا وو شانس خودم را امتحان كنم تا حداقل براي آخرين بار اوراببينم.

روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده روي به تمام دخترا كرد و گفت من به هر كدام از شما يه دانه گل ميدهم و هر كس كه ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا را پرورش بدهد همسر من ميشه. دخترك فقير هم دانه را گرفت و آن را داخل گلدان كاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترك با تمام علاقه به گلدان ميرسيد و به اندازه برايش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد.

سرانجام شيش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترك گلدان خالي خودش را به دستاش گرفت و به صف ايستاد. اما دختراي ديگر هر كدام با گلهاي بسار زيبا و جالبي كه به گلدان داشتند به صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدان ها نگاه ميكرد اما از هيچ كدام راضي نبود . تا اينكه نوبت به دخترك فقير رسيد . دخترك از اينكه گلي به گلدان نداشت خجالت ميكشيد اما شاهزاده وقتي گلدان خالي را ديد با تعجب و تحسين به دخترك خيره شد . روي به تمام دخترا كرد و گفت اين دختر ملكه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگر با گلدانهاي قشنگي كه داشتن حرسشان گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن كه او دختر اصلا گلي به گلدان نداره . شاهزاده گفت بله درسته كه هيچ گلي داخل اين گلدان سبز نشده اما بايد بدانيد كه همه دانه هايي كه من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي ازآندانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب نموده ايد ………….

ولي اين دخترك زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمين است



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۵۸
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

ميخواهم تو نزديك من باشي!

امشب اگر چه فرسنگها از من دوري ... و لمس دستان تو محال است..اما از دل ضربه هاي هر شب و هر لحظه ي من چيزي كم نشده..با تو به تمام دلتنگي هاي دنيا ميخندم..امشب قلب من تپشي تازه را احساس ميكند..و پلكهايم سنگين تر از هميشه رو يهم مي آسايند... چشم كه بر هم ميگذارم گويي به دنيايي تازه قدم گذاشته ام..اينجا نفس كشيدن آسان است..وتو از هميشه به من نزديكتر..دست هايم را كه ميگشايم به آسمان اوج ميگيرم و در عطر تو گم ميشوم و اينبار ديگر چشم نمي گشايم تا بداني كه ميخواهم تو نزديك من باشي و من در عطر تو غوطه ور...

ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۵۷
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود!

هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود           هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خيال دهنت             به جفاي فلك و غصه ي دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند            تا ابدسر نكشد وز سر پيمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است         برود از دل من وز دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت         كه اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پي خوبان دل من معذور است         درد دارد چه كند كز پي درمان نرود

هركه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان       دل به خوبان ندهد وز پي ايشان نرود


تقديم به قلب هاي عاشق!(love)



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۵۶
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

شاعر و فرشته (عشق)

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند ...


فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته ...



شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت ...


فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت ...


خدا گفت : ديگر تمام شد ... ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود ...


زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود ، زمين برايش كوچك است ... و


فرشته اي كه مزه عشق را بچشد ، آسمان برايش كوچك

ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۵۵
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

بيخودي!

غم دوري از چشات منو آخر مي كشه
به خودم ميگم مياي بي خودي دلم خوشه
بي خودي فكر ميكنم يه روز از راه مي رسي
دورباره مي بينمت توي اوج بي كسي

بي خودي منتظرت لب جاده مي شينم
بي خودي هر ثانيه تورو از دور مي بينم
بي خودي دلم خوشه به دوباره ديدنت
ساعتو كوك مي كنم لحظه ي رسيدنت

بي خودي حروم ميشن لحظه هام به پاي تو
تو كه دوستم نداري از خيال من برو
غم دوري از چشات دلمو مي لرزونه
بي ستاره شدمو هيچكسي نمي دونه

بي ستاره شدمو هيچكسي نمي دونه
هيچكسي نمي دونه

غم دوري از چشات منو آخر مي كشه
به خودم ميگم مياي بي خودي دلم خوشه
بي خودي فكر ميكنم يه روز از راه مي رسي
دورباره مي بينمت توي اوج بي كسي

بي خودي حروم ميشن لحظه هام به پاي تو
تو كه دوستم نداري از خيال من برو
غم دوري از چشات دلمو مي لرزونه
بي ستاره شدمو هيچكسي نمي دونه

بي ستاره شدمو هيچكسي نمي دونه
هيچكسي نمي دونه


ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۵۴
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

پشت شيشه ي تنهايي

باز باران با تمام بي كسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها... مي چكد بر فرش خانه

باز مي آيد صداي چك چك غم ...باز ماتم

من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده ...

نمي دانم ...نمي فهمم

كجاي قطره هاي بي كسي زيباست ؟؟؟؟؟؟

نمي فهمم . چرا مردم نمي فهمند

كه آن كودك كه زير ضربه ي شلاق باران

سخت مي لرزد

كجاي ذلتش زيباست ؟؟؟؟؟؟؟

نمي فهمم كجاي اشك يك بابا

كه سقفي از گل و آهن به زور چكمه ي باران

به روي همسر و پروانه هاي مرده اش آرام باريده

كجايش بوي عشق و عاشقي دارد ؟؟؟؟؟

نمي دانم ... نمي دانم چرا مردم نمي دانند

كه باران عشق تنها نيست

صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست

كجاي مرگ ما زيباست ....نمي فهمم !!!!!

ياد آرم . روز باران را

ياد آرم مادرم در كنج باران مرد

كودكي ده ساله بودم

مي دويدم زير باران ... با دلي غمناك و تابان

مادرم در كوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد

فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود

نمي دانم كجاي اين لجن زيباست ؟؟؟؟؟

بشنو از من ...كودك من

پيش چشمم ... مرد فردا

كه باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست

و آن باران كه عشق دارد ...

فقط جاريست براي عاشقان مست

و باران من و تو ...درد و غم دارد

خدا هم خوب ميداند...

كه اين عدل زميني عدل كم دارد .......



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،


   آخرین مطالب ارسالی

    بعضي مواقع نداشته هابه نفع ماست !
    عشق آبي
    اسير عشق
    پسر عاشق
    شاهزاده و دختر فقير
    ميخواهم تو نزديك من باشي!
    هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود!
    شاعر و فرشته (عشق)
    بيخودي!
    پشت شيشه ي تنهايي
  • عضویت

      نام کاربری :
      پسورد :
      تکرار پسورد:
      ایمیل :
      نام اصلی :
  • پنل کاربری

      نام کاربری :
      پسورد :

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان