داستان هاي كوتاه جذاب

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۳۱
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

كاش ارزش عشق و دوستي رو مي دونستيم

 

داستاني كه ارزش خوندن رو داره!
دوست پسري دارم كه با خودم بزرگ شده. اسمش جينه. هميشه بهش بعنوان يك دوست نگاه مي كردم تا پارسال كه از طرف كلوب مدرسه به يك سفر رفتيم. اونجا فهميدم كه عاشقش هستم.
قبل از اينكه سفر تموم بشه، گام هايي رو برداشتم و به عشقم اعتراف كردم. و خيلي زود، ما يك جفت عاشق شديم، اما همديگر رو به روش هاي متفاوتي دوست داشتيم. من هميشه تنها به اون توجه مي كردم، اما براي اون، دخترهاي خيلي زيادي وجود داشت. براي من، اون تنها شخص بود، اما براي اون، شايد من تنها يك دختر ديگه بودم...

من پرسيدم: جين، مي خواي بريم يك فيلم بينيم؟
- من نمي تونم
- درحالي كه نا اميدي گريبان گيرم شده بود: چرا؟ بايد توخونه بموني درس بخوني؟
- نه دارم ميرم يكي از دوستام رو ببينم.

هميشه همين جوري بود. اون دخترها رو در حضور من ملاقات مي كرد، جوري كه اصلا اتفاقي نيفتاده. براي اون، من فقط يك دوست دختر بودم. واژه "عشق" فقط از دهان من بيرون ميومد. تا اونجايي كه من مي شناختمش، هيچ وقت ازش يك "دوستت دارم" نشنيدم. سالگرد آشنايي و از اين جور چيزها هم كه قربونش برم......
از روز اول چيزي نگفت و اين كار رو ادامه داد، 100 روز....200 روز...
هر روز، قبل از اينكه از هم خداحافظي كنيم، تنها يك عروسك مي داد به دستم، هر روز بدون هيچ وقفه اي. من نميدونم چرا...
بعد يك روز....
من: اوووم، جين، من ....
جين: چي ...لفتش نده، فقط بگو....
من: دوستت دارم.
جين: ....تو....اووم، فقط اين عروسك رو بگير و برو خونه.

و اين گونه بود كه اون اين سه كلمه (دوستت دارم) من رو نشنيده گرفت و عروسك رو به دستم داد. بعد اون ناپديد شد، مثل اين كه داشت فرار مي كرد. عروسك هايي كه هر روز ازش مي گرفتم، يكي يكي اطاقم رو پر كردند. اونها خيلي زياد بودند...
بعد روز تولد 15 سالگي ام شد. من صبح زود بيدار شدم، روياي يك مهماني رو با اون داشتم، خودم رو توي اطاقم حبس كردم، منتظر تلفنش. اما.... نهار گذشت، شام تموم شد ... و خيلي زود آسمون تاريك شد... اون باز هم زنگ نزد. خسته شدم بس كه به تلفن نگاه كردم. بعد حوالي ساعت 2 صبح، يكدفعه اون زنگ زد و منو از خواب پروند. بهم گفت بيا از خونه بيرون. بازهم احساس شور شوق داشتم و با خوشحالي پريدم بيرون.
من: جين...
جين: ...اين رو بگير...
دوباره يك عروسك كوچيك داد به من
من: اين چيه ديگه؟
جين: ديروز يادم رفت اين رو بهت بدم، حالا دارم ميدم. ميرم خونه، خداحافظ.
من: يه لحظه وايستا. ميدوني امروز چه روزيه؟
جين: امروز؟ هان؟
خيلي عصباني شدم، با خودم فكر كردم حتي تولد من رو هم بياد نمي آره. اون دوباره برگشت و به راهش ادامه داد، انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده. دوباره داد زدم "وايستا"...
جين: چيزي مي خواي بگي؟
من: بهم بگو، بگو دوستم داري...
جين: چي؟!
من: بهم بگو.
تمام احساساتم نسبت به اون رو بروز دادم. اما اون فقط چند واژه يخ گفت و رفت. " من نمي خوام بگم....كه كسي رو خيلي راحت دوست دارم، اگر تو دوست نداري اين رو بشنوي، پس برو و يكي ديگه رو پيدا كن."
بعد از اون روز، خودم رو توي خونه زندوني كردم و فقط گريه كردم و گريه كردم. اون به من زنگ نزد، اگرچه من منتظرش بودم. اون فقط هر روز صبح، بيرون از خونه به دادن عروسك هاي كوچولوش ادامه داد. و اينجوري بود كه اطاقم پر شد از اون عروسك ها...
بعد از يك ماه، خودم رو جمع و جور كردم و رفتم به مدرسه. اما آنچه كه دردم رو بيشتر كرد اين بود كه... اونو تو خيابون ديدمش...با يك دختر ديگه...لبخندي بر لب داشت، لبخندي كه هيچوقت به من نشون نداده بود...در عين حال عروسكي هم در دست داشت...سريعا به خونه برگشتم و به عروسك هاي توي اطاقم نگاه كردم، و اشكهام سرازير شد... چرا اين ها رو به من داده...اين عروسك ها رو احتمالا از دخترهاي ديگه گرفته...با عصبانيت، عروسك ها رو پخش و پلا كرد. بعد ناگهان تلفن زنگ زد. اون بود.

بهم گفت بيا بيرون توي ايستاه اتوبوس كنار خونه. سعي كردم خودم رو آروم كنم و قدم زنان رفتم اونجا. به خودم يادآوري كردم كه مي خوام فراموشش كنم، كه ...داره تموم ميشه. بعد اون به طرفم اومد با يك عروسك خيلي بزرگ.

جين: جو، فكر مي كردم دلخوري، واقعا اومدي؟ نمي تونستم خشمم رو كنترل كنم، طوري رفتار مي كردم كه انگار اتفاقي نيفتاده و هي اين طرف و اون طرف رو نگاه مي كردم. خيلي زود، اون عروسك رو مثل هميشه داد به دستم...
من: بهش احتياج ندارم.
جين: چي...چرا..
عروسك رو از دستش چنگ زدم و پرتش كردم توي خيابون.
من: به اين عروسك نيازي ندارم، ديگه بهش نيازي ندارم!! ديگه هم نمي خوام كسي مثل تورو ببينم!
هر چي تو دلم بود بيرون ريختم. اما برخلاف هميشه، چشماش شروع به لرزش كرد.
"متاسفم"
اون خيلي كوتاه معذرت خواهي كرد.
بعد رفت توي خيابون به سمت عروسك
من: تو احمقي! چرا برميداريش؟! بندازش دور!!!

اما اون توجهي نكرد و رفت تا عروسك رو برداره. بعد...
هونگ...هونگ...
با يك هونگ بلند، يك كاميون بزرگ داشت مي رفت به طرفش.
من داد زدم..."جين، بجنب! برو كنار!"
اما اون صدامو نشنيد، خم شد تا عروسك رو برداره.
"جين، برو كنار!"
هونگ...!!
"بوم!" صداي وحشتناكي بود.
اينجوري بود كه اون از پيشم رفت.
اينجوري از پيشم رفت بدون اينكه حتي چشماش رو بازكنه تا يك كلمه بگه.
بعد از اون روز، من بايد با اين احساس عذاب وجدان و غم از دست دادن اون زندگي رو بگذرونم...و بعد از گذشت دو ماه مثل ديوونه ها...عروسك ها رو پرت كردم.
اونها تنها هدايايي بودند كه از روز اول عشقمون برام گذاشته بود. يادم اومد روزهايي رو كه با اون گذرانده بودم و شروع به شمارش روزها كردم...از زماني كه عاشق شده بوديم.
"يك...دو...سه..."
اينجوري بود كه شروع به شمارش عروسك ها كردم...
"چهارصدو هشتاد و چهار...چهارصدو هشتاد و پنج..."
با 485 تمام شد.
دوباره شروع به گريه كردم، با عروسكي زير بغلم. محكم توي بغلم فشارش دادم، بعد يكدفعه...
"دوستت دارم..."

عروسك رو انداختم، شوكه شدم.
"دو.....س....تت....دارم..؟؟"
عروسك رو بلند كردم و شكمش رو دوباره فشار دادم.
"دوستت دارم..."
"دوستت دارم..."

نميتونه درست باشه! شكم همه عروسك ها رو كه يك گوشه تلنبار شده بودند فشار دادم.
"دوستت دارم..."
"دوستت دارم..."
"دوستت دارم..."

اين دوستت دارم ها پشت سر هم تكرار مي شدند. چرا من اين رو نفهميده بودم... هميشه دلش با من بود. چرا من نفهميدم كه اون من رو اينقدر دوست داشت... عروسكي رو كه زير تختخوابم گذاشته بودم رو ورداشتم، اون همون آخريه بود، هموني كه توي خيابون افتاد. لكه خوني روي اون بود. صدايي از اون بيرون اومد، صدايي كه خيلي دلم براش تنگ شده بود...

"جو...ميدوني امروز چه روزيه؟ ما 486 روزه كه عاشق هميم. ميدوني 486 چيه؟ من نمي تونستم بگم دوستت دارم...اوم...چون خيلي خجالتي بودم...اگه من رو ببخشي و اين عروسك رو بگيري، تا آخر عمرم ...هرروز...ميگم دوستت دارم"

اشكهام مثل سيل جاري شد. چرا؟چرا؟ از خدا پرسيدم، چرا اين رو من الان متوجه شدم؟ اون نميتونه با من باشه، اما من رو تا آخرين دقيقه دوست داشت.



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۲۹
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

شعري براي دوستي !!!! ...

دل من دير زماني است كه مي پندارد:
«
دوستي » نيز گلي است ؛
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفي دارد .
بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد
جان اين ساقه نازك را - دانسته- بيازارد !
در زميني كه ضمير من و توست ،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايي است كه مي افشانيم
برگ و باري است كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،
زندگي را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس .
بي‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .
زندگي ، گرمي دل هاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،
عطر جان‌پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت .
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج مي بايد كرد .
رنج مي بايد برد .
دوست مي بايد داشت !
با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
-
شادي روي تو !
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت
دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد.

 



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۲۸
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

راز عـــــشــــــق !!!! ...

بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم... تو ديگري را... ديگري مرا... و همه ما تنهاييم
داستان غم انگيز زندگي اين نيست كه انسانها فنا مي شوند ، اين است كه آنان از دوست داشتن باز مي مانند.
هميشه هر چيزي را كه دوست داريم به دست نمي آوريم پس بياييم آنچه را كه به دست مي آوريم دوست بداريم.
انسان عاشق زيبايي نمي شود. بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست!
انسان هاي بزرگ دو دل دارند: دلي كه درد مي كشد و پنهان است ، دلي كه ميخندد و آشكار است.
همه دوست دارند كه به بهشت بروند، ولي كسي دوست ندارد كه بميرد .
عشق مانند نواختن پيانو است. ابتدا بايد نواختن را بر اساس قواعد ياد بگيري، سپس قواعد را فراموش كني و با قلبت بنوازي.
دنيا آنقدر وسيع هست كه براي همه مخلوقات جايي باشد پس به جاي آنكه جاي كسي را بگيريم تلاش كنيم جاي واقعي خود را بيابيم.
‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يكديگر نامحدود مي شود.
عشق در لحظه پديد مي آيد. دوست داشتن در امتداد زمان. و اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است.
راه دوست داشتن هر چيز درك اين واقعيت است كه امكان دارد از دست برود.
انسان چيست ؟ شنبه: به دنيا مي آيد. يكشنبه: راه مي رود. دوشنبه: عاشق مي شود. سه شنبه: شكست مي خورد. چهارشنبه: ازدواج مي كند. پنج شنبه: به بستر بيماري مي افتد. جمعه: مي ميرد.ن

 



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۲۷
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

شعر جان دادن من

جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي

...*****

 

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

 

دوستت دارم ليلا جان



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۲۵
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

عاشقانه مي پرستمت

ســـــــــــــــــــــــــــــــلام

اين چند روز كه نبودم چون خيلي خيلي ناراحت بودم و كارم شده بود گريه،از بي لياقتي خودم بود عشقم مهربونه،اقاست،يدونه است ولي من قدرشو نميدونم نه كه ندونم خيلي بي لياقتم اقايي قول ميدم جبران كنم من فقط مال تو هستم و تا ابد دوستت دارم خيلي هم دوستت دارم

دور روز پيش اشك ميريختم و هر دونه از اشكام زخمي بود كه ميخورد به قلبم و اتيشم ميزد ولي عزيزم تو با مهربونيات اين زخم رو خوب كردي In Loveبهم ارامش دادي وقتي بغلت كردم وقتي دستاتو گرفتم وقتي ميبوسيدمت واي خدا جون انگار دنيا رو داشتم ديگه هيچي ازت نميخوام تو بهترين رو به من دادي از همه مهم تر مامان خيلي دوستت داره و اين يعني نور اميد

مامان به من گفت به وقتش كه شد خودش همه چيز رو درست ميكنه من اينا رو بهت نگفتم

گفت بايد جفتتون بزرگ بشيد تا امادگي ازدواج رو داشته باشيد حالا 3 سال ديگه يه 4 سال Yah

عزيزم ميدونم تمام سعي خودتو براي رسيدن به من ميكني و من هميشه كنارتم تا با هم زندگيمون رو بسازيم

خدا جون هم كمكمون ميكنه تا بهم برسيم من به عشقمون ايمان دارم و به همه ثابت ميكنم كه عشق ما همتا نداره

همه زندگيمي ميدونم كه هميشه كنارمي



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۲۴
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

فقط به خاطر تو

بخاطر روي زيباي تو بود كه نگاهم روي هيچ كس خيره نماند

به خاطر دستان گرم و پر محبت تو بود كه دستان هيچ كس را در دستم نفشردم

به خاطر حرفاي عاشقانه تو بود كه حرف هيچ كس را باور ندارم

به خاطر دل پاك تو بود كه پاكي باران را درك نكردم

به خاطر عشق بي رياي تو بود كه عشق هيچ كس را لايق ندانستم

به خاطر صداي دلنشين تو بود كه حتي صداي هزاران ني خوش نوا بر دلم ننشست

و به خاطر خود تو بود كه عاشقت شدم عشق من



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۲۳
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

تو يعني...

تو يعني گونه هاي غنچه اي را  به رسم مهرباني ناز كردن

تو يعني وسعت معصوم دل را  به معناي شكفتن هديه دادن

تو يعني قصه شوق كبوتر  تو يعني لذت سبز شكفتن

تو يعني با تواضع راز دل را  به يك نيلوفر بي كينه گفتن

تو يعني وسعتي تا بي نهايت  تو يعني نغمه موزون باران

تو يعني تا ابد ايينه بودن  براي خاطر دلهاي ياران

تو يعني در حضور نيلي صبح  گلي را به بهار دل سپردن

تو يعني مثل شبنم عاشقانه  گلوي ياس ها را تازه كردن

تو يعني بي ريا چون ياس بودن  و يا به شهر شبنم ها رسيدن

تو يعني انتظار غنچه ها را  ميان شهر رويا خواب كردن

تو يعني غصه هاي زرد دل را  به رنگ نقره مهتاب كردن

تو يعني در سحرگاهي طلايي  به يك احساس تشنه آب دادن

تو يعني نسترن هاي وفا را  به رسم مهرباني تاب دادن

تو يعني غربت يك اطلسي را  ز شوق آرزو سرشار كردن

تو را آن قدر در دل مي سرايم  كه دل يعني ترا زيبا سرودن

فداي تو شقايق احساس  و روياي بي آغاز سرودن



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۲۲
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

داستان عاشقانه و غم انگيز...

سر كلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه كسي مي دونه عشق چيه؟

هيچكس جوابي نداد همه ي كلاس يكباره ساكت شد همه به هم ديگه نگاه مي كردند ناگهان لنا يكي از بچه هاي كلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با كسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا تركيد و شروع كرد به گريه كردن معلم اونو ديد و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟

لنا با چشماي قرمز پف كرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟

دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال كسي رو

ديدي كه بهت بگه عشق چيه؟

معلم مكث كردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم

لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف كنم تا عشق رو درك كنيد نه معني شفاهيشو حفظ كنيد

و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي كه عاشقش شدم

با خودم عهد بستم كه تا وقتي كه نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص

ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته كه به يه چنين

عهدي عمل كنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريكه بالشم

خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر كسي حاضر بودم هر كاري براش بكنم هر كاري...

من تا مدتي پيش نمي دونستم كه اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش

فهميدم اون حتي قبل ازينكه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي

عشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشكي ما باهم خيلي خوب

بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر كاري

براي هم مي كرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت

خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يكي گرم

بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو بهخاطرش از دست بدي عشق

يعني از هر چيزو هز كسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت كه ديگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فكر نمي كرد توي اين

مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست

عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو

مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول كن خواهش مي

كنم بذار بره بعد بهش اشاره كردم كه برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم

كه بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب كردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار كتك بست عشق يعني

حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل كني.بعد از اين موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم كه كسي رو توي زندگيمون راه نديم

اون رفت و ازون به بعد هيچكس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام

فرستاد كه توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي كنم منتظرت مي مونم شايد ما

توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من

زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلكم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا كه صورتش از اشك خيس بود نگاهي به معلم كردو گفت: خب خانم معلم

گمان مي كنم جوابم واضح بود

معلم هم كه به شدت گريه مي كرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني

لنا به بچه ها نگاه كرد همه داشتن گريه مي كردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يكي

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه كسي ؟

ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان

دستهاي لنا شروع كرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد

آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...

لنا هميشه اين شعرو تكرار مي كرد

خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد

خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ آغاز كسي باش كه پايان تو باشد
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دي1389ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط نيايش   |  8 نظر

اجازه هست؟؟

اجازه هست كه قلبمو ،برات چراغوني كنم.

پيش نگاه عاشقت،چشمامو قربوني كنم.

اجازه ميدي تا ابد سر بذارم رو شونه هات

روزي هزار دفعه بگم، بگم كه ميميرم برات

اجازه دارم به همه بگم فقط مال مني

بگم ستاره ها ميگن هميشه تو فال مني

اجازه ميدي كه بگم حرف ترانه هام تويي

دليل زنده بودنم، درد بهونه هام تويي

اجازه هست ، اجازه هست... .

اجازه ميدي كه بگم:

با تو به آسمون ميرم ،با تو يه آدم ديگم

اجازه هست ،اجازه هست... .

اجازه ميدي كه بگم:

بهشتمو ساختي برام،هيچي به جز تو نميخوام.

اجازه ميدي تا ابد منتظر تو بمونم

تو خواب و رويا خودمو هميشه با تو ببينم..................

اجازه هست عشقم؟؟؟

عاشقتم



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۱۸
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشك باران خورده

loveجهان عشق را باز نمي شناسد. بشر نمي داند با اين واژه چه بكند. همه چيز را مي‌تواند در صفت‌ها، قيدها، بايدها و نبايدها و در يك كلام تعريف كرد، ولي پاي اين واژه كه در ميان مي‌آيد زبان بشر سترون مي‌ماند.
هر بار مي پنداريم از اين جادوگر افسون زدايي كرده‌ايم و مي توانيم با زبان عقل از آن سخن بگوييم ناخواسته در دامش گرفتار شده‌ايم و خود ما نشانه شكست در اين وادي شده ايم. ما همچون ديگران از راندن اين بازرگان دل و سوداگر بي ترحم و رباينده عقل و احساس از خودمان در مانده‌ايم.
عشق چيست؟ اين پرسش قرن‌هاست پاسخ ما را مي طلبد ولي پاسخي وجود ندارد. تنها مي توان از آن گزارشي بدست داد. جاي پاي قاعده‌ها و منش ها را در نمونه ها بازيافت...
عشق هم تهيست و هم پر.هم بيان نشدني و هم بيان شدني است. يك ديالكتيك مخوف. حتي شعر زبان قاصر دارد در برابر آن.
عشق آرام و قرار را مي گيرد. عاشق منتظر است. انتظار هميشگي او را دچار جنون مي كند. بايد صدايش را بشنوم. بايد ببينمش. بايد كلام شاعرانه اش را بشنوم. ولي زماني كه مي بيند و مي شنود و مي خواند حسي از گريز دراو بيداد مي كند، نمي تواند تاب آورد اين همه سنگيني و ازدحام حضور را. پس مي گريزد و تا اندكي دور مي شود باز لهيب انتظار جانش را مي سوزاند و خاكستر مي كند.
عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشكك باران خورده و گاه به سوزناكي آتش دوزخ. عشق نهايت تنهايي است. نيازي هميشگي به آن ديگري و همين اين نياز است كه خطوط متقاطع جذب و طرد را بر مي‌انگيزد.
عشق هرگز پايان نمي گيرد. شكست مي خورد. اما در گوشه قلب مي ماند و هرازگاهي سرك مي كشد و حق خود را مي خواهد. يك بار كه عاشق شوي. هميشه هستي...

ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۱۷
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

عشق به خود

loveاگر ما به خودمان عشق بورزيم،خود را همانطور كه هستيم، بپذيريم و به خود احترام بگذاريم، آنگاه همه مشكلات حل مي شوند.
در اين صورت است كه ما دست به هر كاري بزنيم، با موفقيت و شادماني روبرو خواهيم شد، تو گويي در جاي جاي زندگي مان، معجزات كوچكي يكي پس از ديگري اتفاق مي افتند. سلامتي مان را دوباره به بهترين شكل ممكن به دست آورده، پول بيشتري از آن خود خواهيم كرد، رضايت مندي بيشتري در روابط با ديگران به دست خواهيم آورد. عمل كردي خلاقانه و موفقيت آميز خواهيم داشت و همه اين معجزه ها يكي پس از ديگري بي آن كه خودمان كار زيادي انجام دهيم، به وقوع خواهند پيوست.
عشق و به رسميت شناختن خود، به شما احساس امنيت، اعتماد و احترام داده و دنياي فكرتان را به بهترين وجه ممكن، شكل مي دهد. روابط تان با ديگران سرشار از عشق و محبت خواهد شد، كاري پيدا مي كنيد كه مطابق ميل و خواسته شما باشد، مكان بهتري براي زندگي كردن پيدا خواهيد كرد و در آن سكني خواهيد گزيد، وزن بدنتان رو به تعادل خواهد گذاشت و در مجموع تغييرات شگرف و مثبتي در زندگي تان به وجود خواهيد آورد.
عشق به خود را هيچ گاه فراموش نكنيد و هيچ گاه به خاطر هيچ چيز از خود انتقاد نكنيد و خود را به باد ملامت و سرزنش نگيريد. انتقاد راه پيشرفت را بر شما سد مي كند.

ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،


   آخرین مطالب ارسالی

    بعضي مواقع نداشته هابه نفع ماست !
    عشق آبي
    اسير عشق
    پسر عاشق
    شاهزاده و دختر فقير
    ميخواهم تو نزديك من باشي!
    هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود!
    شاعر و فرشته (عشق)
    بيخودي!
    پشت شيشه ي تنهايي
  • عضویت

      نام کاربری :
      پسورد :
      تکرار پسورد:
      ایمیل :
      نام اصلی :
  • پنل کاربری

      نام کاربری :
      پسورد :

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان