داستان هاي كوتاه جذاب

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۸:۵۹
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

پسر عاشق

دختر با نا اميدي و عصبانيت به پسر كه روبرويش ايستاده بود نگاه مي كرد كاملا از او نا اميد شده بود از كسي كه انقدر دوستش داشت و فكر مي كرد كه او هم دوستش دارد ولي دقيقا موقعي كه دختر به او نياز داشت دختر را تنها گذاشت بعد از پيوند كليه در تمام مدتي كه در شفاخانه بستري بود همه به عيادتش امده بودن غير از پسر. چشم هايش هميشه به دري بود كه همه از آن وارد مي شدند غير از كسي كه او منتظرش بود حتي بعد از مرخص شدن ازشفاخانه به خودش گفته بود كه شايد پسر  دليل قانع كننده اي داشته باشد ولي در برابر تمام پرسشهايش يا سكوت بود يا جوابهاي بي معني كه خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت كه ديگر نمي خواهد او را ببيند به او گفت كه از زندگي اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش كه هر روز به عيادتش امده بود با دسته گلهاي زيبا بيشتر از پسر لايق دوست داشتن بود دختر در حالت عصباني به پهلوي پسر ضربه اي زد زانوهاي پسر لحظه اي سست شد و رنگش پريد چشمهايش مثل يخ بود ولي دختر متوجه نشد چون ديگر رفته بود و پسر را براي هميشه ترك كرده بود .
دختر با خود فكر مي كرد كه چه دنياي عجيبي است در اين دنيا آدمهاي پيدا مي شوند كه كليه اش را مجاني اهدا مي كند بدون اينكه حتي يك پول بگيرد . و حتي قبول نكرده بود كه دختر براي تشكر به پيشش در همين حال پسر از شدت ضعف روي زمين نشسته بود و خونهايي را كه از پهلويش مي امد پاك مي كرد و پسر همچنان سر قولي كه به خودش داده بود پا بر جا بود او نمي خواست دختر تمام عمر خود را مديون او بماند ولي اي كاش دختر از نگاه پسر مي فهميد كه او عاشق واقعي است


ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :


   آخرین مطالب ارسالی

    بعضي مواقع نداشته هابه نفع ماست !
    عشق آبي
    اسير عشق
    پسر عاشق
    شاهزاده و دختر فقير
    ميخواهم تو نزديك من باشي!
    هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود!
    شاعر و فرشته (عشق)
    بيخودي!
    پشت شيشه ي تنهايي
  • عضویت

      نام کاربری :
      پسورد :
      تکرار پسورد:
      ایمیل :
      نام اصلی :
  • پنل کاربری

      نام کاربری :
      پسورد :

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان