داستان هاي كوتاه جذاب

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۰۴
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

غــــــــــــــــــــــم

دردها دسته شدند كلبه اي ساختند و نـــام اين كلبه تنگ و تاريك را غـــم نهادند

اشكها دريا شدند .دل را تنگ و بي تاب كردند .هراسان شدند و جويبار خروشاني پديد اوردند

حال غـــم نه تنها از چهره پريشانم بيداد است بلكه از عمق وجودم آن را درك كرده و بدون درخواست او به

 استقبالش رفتم.

صحنه يك رنگي غم؛ خاطرات درد را تداعي ميكند .آن لحظات ممكن است لحظات ناخوشايندي

 باشد .اما غم هم بندي از خاطرات را گره ميزند و در ميان دردها بايگاني ميكند

تو به سراغم آمدي بي هيچ طلبــي

من تو را خواستم بي هيچ خواهشــي

تو مرا در خود گرفتار كردي بي هيچ سخنــي

من به تو هيچ نگفتم بي هيچ بهانــه اي

آري حصار غم چون اتشي روح و جسم را در بر ميگيرد و با ميله هاي اهني مرا در بر ميگيرد



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :


   آخرین مطالب ارسالی

    بعضي مواقع نداشته هابه نفع ماست !
    عشق آبي
    اسير عشق
    پسر عاشق
    شاهزاده و دختر فقير
    ميخواهم تو نزديك من باشي!
    هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود!
    شاعر و فرشته (عشق)
    بيخودي!
    پشت شيشه ي تنهايي
  • عضویت

      نام کاربری :
      پسورد :
      تکرار پسورد:
      ایمیل :
      نام اصلی :
  • پنل کاربری

      نام کاربری :
      پسورد :

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان