داستان هاي كوتاه جذاب

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۰۵
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

رفتي و رفتي....

  تو تك ستاره قلب تنهايي من بودي ولي رفتـــــــــــــي و رفتــــــــــــــــــي....

 

    شايد با رفتن تو دوباره عشق گذشته در ذهنم تداعي مي شود

 

   انگار دل من تنها شده تنهاتر از گذشته اما نه خدا هست خدا هيچ وقت مرا تنها نميگذارد خدا هميشه

 

   تكيه گاه بندگانش است .خدايا در اين جاده تنهايي زندگي ام دوست دارم مرا مثل هميشه تنها نگذاري دوست

 

  دارم شن هاي ساحل را بر كوير خشك بيابان پهن كنم تا كوير هم بويي از محبت ببرد

 

  شايد هم هر چقدر از محبت در دل كوير بخوانم گوش جان نسپارد.چون كوير زندگي من سراب بود و من تنها

 

  در سراب با كوير خود زندگي مي كردم .كويري كه تشنه محبت بود اما انگار مجبور بود برود .بار اول كوير

 

   زندگي ام را در دل دريايي ام پيوند زدم اما انگار كوير من در خواب بود چون هر چه نجواي عاشقانه در

 

  گوشش مي خواندم باز علاقه اي نهفته در دل من پنهان مي شد

 

  مي خواهم از تو بگوييم تو يي كه مي خواستي دوستم داشته باشي اما كس ديگري داشتي  كسي جز من .نميدانم

 

  چرا ولي حس كردم عشق تو زود گذر است عشق تو پناهي براي با هم بودن و باهم ماندن نبود

 

  مي خواستم صادقانه يك بار بگويي به خاطر تو جان را در كوي دوست فدا مي كنم اما همه حرفهايت جز

 

   شعار چيزي نبود شعاري براي هميشه حرفهايي پر از خيال و پر از رويا هاي دروغين

 

   ميخواهم بگويم برو اما يادت باشد تو تنها معشوق جاده انتظارم بودي اما بدان تنها ترين در قلب من ديگر

  

نخواهي بود برو برو مسافر برو تا دل من آرام تر شود بـــــــــــــــــــــرو.................

 



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :


   آخرین مطالب ارسالی

    بعضي مواقع نداشته هابه نفع ماست !
    عشق آبي
    اسير عشق
    پسر عاشق
    شاهزاده و دختر فقير
    ميخواهم تو نزديك من باشي!
    هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود!
    شاعر و فرشته (عشق)
    بيخودي!
    پشت شيشه ي تنهايي
  • عضویت

      نام کاربری :
      پسورد :
      تکرار پسورد:
      ایمیل :
      نام اصلی :
  • پنل کاربری

      نام کاربری :
      پسورد :

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان