داستان هاي كوتاه جذاب

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۱۳
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

عشق را امتحان كن

loveاين يك ماجراي واقعي است:
سال ها پيش، در كشور آلمان، زن و شوهري زندگي مي كردند. آن ها هيچ گاه صاحب فرزندي نشدند.
يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر كوچكي در جنگل نظر آن ها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود نبايد به آن بچه ببر نزديك شد، به نظر او ببر مادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آن ها حمله مي كرد و صدمه مي زد.
اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد، خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد، دست همسرش را گرفت و گفت: “عجله كن، ما بايد همين حالا سوار اتومبيلمان شويم و از اين جا برويم.”
آن ها به آپارتمان خود بازگشتند و به اين ترتيب ببر كوچك، عضوي از اعضاي اين خانواده كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.
سال ها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.
در گذر ايام، مرد درگذشت و مدت كوتاهي پس از اين اتفاق، دعوتنامه كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببر داشت و مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار بود شش ماه كشور را ترك كند و از دليستگي اش دور شود.
پس تصميم گرفت ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد. در اين مورد با مسؤولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماه، ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسؤولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود، بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.
دوري از ببر، برايش بسيار دشوار بود، روزهاي آخر قبل از مسافرت، مرتب به ديدار ببر مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.
سرانجام زمان سفر، فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري، با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد. وقتي زن بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد: عزيزم، عشق من، من برگشتم، اين شش ماه دلم برات يك ذره شده بود، چقدر دوريت سخت بود، اما حالا من برگشتم، و در حين ابراز اين جملات مهر آميز، به سرعت در قفس را گشود، آغوش باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.
ناگهان صداي فريادهاي نگهبان قفس، فضا را پر كرد:” نه،بيا بيرون اين ببر تو نيست. ببر تو بعد از اينكه اين جا را ترك كردي، بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. اين يك ببر وحشي گرسنه است.”
اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود. ببر وحشي، با همه عظمت و خوي درندگي، ميان آغوش پر محبت زن، مثل يك بچه گربه، رام و آرام بود.
اگر چه ببر مفهوم كلمات مهرآميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود نمي فهميد اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد چرا كه عشق آن قدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آن قدر متعالي كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود
.

ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :


   آخرین مطالب ارسالی

    بعضي مواقع نداشته هابه نفع ماست !
    عشق آبي
    اسير عشق
    پسر عاشق
    شاهزاده و دختر فقير
    ميخواهم تو نزديك من باشي!
    هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود!
    شاعر و فرشته (عشق)
    بيخودي!
    پشت شيشه ي تنهايي
  • عضویت

      نام کاربری :
      پسورد :
      تکرار پسورد:
      ایمیل :
      نام اصلی :
  • پنل کاربری

      نام کاربری :
      پسورد :

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان