داستان هاي كوتاه جذاب

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۲۵
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

عاشقانه مي پرستمت

ســـــــــــــــــــــــــــــــلام

اين چند روز كه نبودم چون خيلي خيلي ناراحت بودم و كارم شده بود گريه،از بي لياقتي خودم بود عشقم مهربونه،اقاست،يدونه است ولي من قدرشو نميدونم نه كه ندونم خيلي بي لياقتم اقايي قول ميدم جبران كنم من فقط مال تو هستم و تا ابد دوستت دارم خيلي هم دوستت دارم

دور روز پيش اشك ميريختم و هر دونه از اشكام زخمي بود كه ميخورد به قلبم و اتيشم ميزد ولي عزيزم تو با مهربونيات اين زخم رو خوب كردي In Loveبهم ارامش دادي وقتي بغلت كردم وقتي دستاتو گرفتم وقتي ميبوسيدمت واي خدا جون انگار دنيا رو داشتم ديگه هيچي ازت نميخوام تو بهترين رو به من دادي از همه مهم تر مامان خيلي دوستت داره و اين يعني نور اميد

مامان به من گفت به وقتش كه شد خودش همه چيز رو درست ميكنه من اينا رو بهت نگفتم

گفت بايد جفتتون بزرگ بشيد تا امادگي ازدواج رو داشته باشيد حالا 3 سال ديگه يه 4 سال Yah

عزيزم ميدونم تمام سعي خودتو براي رسيدن به من ميكني و من هميشه كنارتم تا با هم زندگيمون رو بسازيم

خدا جون هم كمكمون ميكنه تا بهم برسيم من به عشقمون ايمان دارم و به همه ثابت ميكنم كه عشق ما همتا نداره

همه زندگيمي ميدونم كه هميشه كنارمي



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :


   آخرین مطالب ارسالی

    بعضي مواقع نداشته هابه نفع ماست !
    عشق آبي
    اسير عشق
    پسر عاشق
    شاهزاده و دختر فقير
    ميخواهم تو نزديك من باشي!
    هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود!
    شاعر و فرشته (عشق)
    بيخودي!
    پشت شيشه ي تنهايي
  • عضویت

      نام کاربری :
      پسورد :
      تکرار پسورد:
      ایمیل :
      نام اصلی :
  • پنل کاربری

      نام کاربری :
      پسورد :

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان