داستان هاي كوتاه جذاب

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
۰۹:۱۹:۳۵
محمدعليـ
نظرات (0)
بازدید :

وقتي اشكهاي سورنا سرازير مي شود

 

مي گويند زماني كه سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ايران (( ارد اول )) از جنگ بر مي گشت به پيرزني برخورد .
پيرزن به او گفت وقتي به جنگ مي رفتي به چه دلبسته بودي ؟
گفت به هيچ ! تنها انديشه ام نجات كشورم بود .
پيرزن گفت و اكنون به چه چيز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهباني از ايران زمين .
پيرزن با نگاهي مهربانانه از او پرسيد : آيا كسي هست كه بخواهي بخاطرش جان دهي ؟
سورنا گفت : براي شاهنشاه ايران حاضرم هر كاري بكنم .
پيرزن گفت : آناني را كه شكست دادي براي آيندگان خواهند نوشت كسي كه جانت را برايش ميدهي تو را كشته است و فرزندان سرزمينت از تو به بزرگي ياد مي كنند و از او به بدي !
سورنا پاسخ داد : ما فدايي اين آب و خاكيم . مهم اينست كه همه قلبمان براي ايران مي تپد . من سربازي بيش نيستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه مي شناسند و آن من نيستم .
پيرزن گفت : وقتي پادشاه نيك ايران زمين از اينجا مي گذشت همين سخن را به او گفتم و او گفت پيروزي سپاه در دست سربازان شجاع ايران زمين است نه فرمان من .
اشك در ديدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوي كاخ فرمانروايي ايران روان شد .
ارد اول ، سورنا و همه ميهن پرستان ايران هيچگاه به خود فكر نكردند آنها به سربلندي نام ايران انديشيدند و در اين راه از پاي ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : ميهن پرستي هنر برآزندگان نيست كه آرمان آنان است .
ياد و نام همه آنان گرامي باد



ادامهـ مطلبـ

برچسب: ،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :


   آخرین مطالب ارسالی

    بعضي مواقع نداشته هابه نفع ماست !
    عشق آبي
    اسير عشق
    پسر عاشق
    شاهزاده و دختر فقير
    ميخواهم تو نزديك من باشي!
    هرگزم ياد تو از نقش دل و جان نرود!
    شاعر و فرشته (عشق)
    بيخودي!
    پشت شيشه ي تنهايي
  • عضویت

      نام کاربری :
      پسورد :
      تکرار پسورد:
      ایمیل :
      نام اصلی :
  • پنل کاربری

      نام کاربری :
      پسورد :

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان